دادن!
" آقاي دكتر! ميدم درد مي كنه ".
براش چند تا قرص معده نوشتم.
گفت مخم داره منفجر مي شه، داد زدم : دور خيييييييييز
کولر
مريضم كه مرد سيبيل كلفتي بود مي گفت ديشب زير كولر خوابيده و كمر درد گرفته...بهش گفتم يه مدتي روي كولر بخوابه!
سلام....
سلام..... سلام و سلام......
ببخشيد اين آخري خيلي درگيرمون كرد و هنوزم كه هنوزه دور سرم گنجشك و ستاره مي چرخه و تمومي نداره لامصب... ولي بالاخره زندگي داره جريان عادي خودشو پيدا مي كنه.... يعني من دارم جريان عاديشو پيدا مي كنم....
دو سه روز پيش يه پسري اومد پيشم كه كمي سر حالم آورد.از اين مرضاي پوستي كه بهش مي گن آلوپشيا آرئاتا گرفته بود. به اندازه يه سكه پنج تومني موي زير چونش ريخته بود. بهش گفتم كه اگه حوصله به خرج بدي بدون درمان طي شيش هفت ماه خوب مي شي، فقط براي اينكه تو چشم نزنه هر روز ريشتو بتراش. گفت : آقاي دكتر خسته شدم از بس كه هر روز ريشمو مي تراشم. گفتم خوب اين كه كاري نداره يه جراحي كوچيك كارو تموم مي كنه و ديگه مجبور نيستي هر روز ريشتو بتراشي، 100.000 تومان هم خرجشه.... گفت : اين كه خيلي خوبه.... حالا چه عمل جراحي انجام مي ديد.... گفتم : هيچي... تخماتو در مي ياريم... .
از درمانگاه هم عرض كنم به خدمت انور عالي كه تب مهاجرت پزشكان به استراليا بالا گرفته و دكتر تقي زاده كه رفته و اونجا مشغول به كار هم شده و دكتر آزاد هم كه براي 3 مهر پرواز داره و من و دكتر تيموري هم داريم كلاس IELTS مي ريم.
قضيه برق و مرق و اين برنامه ها هم حل شده و ما از ارديبهشت ماه بخش راديولوژيمون فعاله... هنوز مثل سابق هشتمون گرو نه ولي مخمون همچنان چته... به طوري كه با دكتر سهرابي رفتيم همين دور و برا يه مطب اجاره كرديم به چه قيمتي.... خدا را هم شكر مي كنيم كه هنوز زندان نرفتيم....
مادر آقاي دكتر گلشاهي ( علي سفيد ) ده روز پيش مرحوم شدن كه مجددا از همين جا تسليت عرض مي كنم...
راستي از زن گرفتن نپرسيد كه بايد براش يه وبلاگ جداگانه حمع و جور كرد... همينو بگم كه زن گرفتنو اگه بخوام براي يه مرد مجرد توصيف كنم دقيقا مي تونم بگم كه طعم آناناس هايي رو مي ده كه تو جزاير مرينوس قمر آخريه ي مشتري تو فصل پاييز تو گلخونه هاي زير زميني عمل آوردن.
يادم رفت بگم
اينم آدرس سايت ايالات متحده.
ازدواج
بيست و نهم آذر ماه براي اولين بار ديدمش، نهم دي ماه خواستگاري كردم، دهم دي ماه به خانوادم اطلاع دادم، بيست و چهارم دي ماه با مادرم به خونه اشون رفتم، يكم بهمن اونا با خانواده به منزل پدرم اومدن، هشتم بهمن لشكر ما به خونه اونا با رمز بعله برون حمله كرد و دهم بهمن تو خونه اونا مراسم عقد برگزار شد و الان كه چهاردهم بهمن ماهه، يه چيزي حدود نود ساعته كه من ازدواج كردم و هرچند به همه مجرد هاي عزيز توصيه اكيد مي كنم كه ازدواج نكنن، اما واقعيت اينه كه ازدواج از امور توصيه كردني نيست، يعني مثل تصادف اتومبيل نيست ، مثل تعمير يه اتومبيل هم نيست، مثل خريدن يه اتومبيل هم نيست، مثل برنده شدن يه اتومبيل هم توي يه لاتاري نيست. بلكه به نظر من ازدواج مثل اينه كه شما خواب يه اتومبيل رو ببينيد. مثل خواب ديدنه. به همون شيريني و به همون تلخي، به همون وضوح و به همون ابهام. همونقدر واقعي و همون قدر رويايي. همون قدر ارادي و همون قدر اجباري. به همون اندازه جدي و به همون اندازه مسخره ( به اين مي گن توجيه بدتر از گناه) اين براي اونايي كه خيلي احوال بنده رو مي پرسيدن.
تو درمانگاه هم تنها خبر داغ ، خبر ازدواج بنده است، البته همزمان با بنده به علت بالا گرفتن تب ازدواج تو درمانگاه حداقل دو ازدواج ديگه هم صورت گرفت. خانم آزاد نرس شيفت شب درمانگاه و خانم ملكي كمك دندانپزشك درمانگاه، كه براشون آرزوي خوشبختي مي كنم. دو تا ازدواج ديگه هم تو راه ... كه خبرشو بعدها عرض مي كنم. از برق سه فاز هم خبري نيست كه نيست.
تريپ لاو
يه چند روز پيش يه مادربزرگ اومد درمانگاه كه ام آي كرده بود و رفته بود تو ادم ريه، بعد از اين كه كاراي اوليش رو انجام داديم ( هر چند به دليل فقدان مورفين نتونستيم براش مورفين بزنيم كه يه داروي مهم تو درمان ادم ريه است ( آخه مي دونيد كه ما ها براي گرفتن مورفين محرم نيستيم و دولت نگران اينه كه الگوي مصرف مواد مخدر تو مملكت از هرويين به مورفين تغيير پيدا كنه، به همين خاطر توزيع مورفين رو فقط محدود به بيمارستانا كرده ))، به پسرش گفتم مادرت با اين وضعيت نيم ساعت بيش تر دوام نمي ياره، شايد تو بيمارستان بشه براش يه كاري كرد، بعدم سوار آمبولانسش كردم و با يه بهيار جوون تر از خودم فرستادمشون بيمارستان. وسط راه خانم بزرگ دچار ايست قلبي و تنفسي مي شه، بهيار ما هم شروع به ماساژ قلبي مي كنه و تنفس مصنوعي به ايشون مي ده، اما دست و پاشم گم مي كنه و از شدت استرس بر مي گرده از راننده آمبولانس مي پرسه : بهش آدرنالين بزنم؟ كه راننده آمبولانس از همه جا بي خبرمون در جواب مي گه : اگه خوبه … خوب بزن… بعدم كه از بيمارستان بر مي گردن بچه ها كلي اون بهيار بيچارمون رو دست مي اندازن و سر به سرش مي ذارن...
بعدشم عرض كنم به خدمتتون كه باز يه چند روز قبل يه بنده خدايي اومده بود درمانگاه، جلوي ساعدش با شيشه بريده بود، تو اتاق اورژانس كه معاينه اش كردم به نظرم اومد كه احتياجي براي رفتن به بيمارستان نداره، خلاصه برديمش اتاق عمل، آقا چشمتون روز بد نبينه اونجا كه دستشو باز كرديم ديديم اوضاع قمر در عقربه و هيچي سر و ته نداره، حالا مگه رومون مي شه مريضي رو كه با كلي دنگ و فنگ آورديم اتاق عمل و خانوادش بيرون منتظرشن بدون اين كه كاري براش انجام بديم بفرستيم بيرون، خلاصه تا جايي كه در توانمون بود دست نامبرده رو جمع كرديم و با خودمون فكر كرديم اگه مشكلي پيش اومد مي فرستيمش پيش يه ارتوپد تا يه بلايي سرش بياره. ( و حاضر نشديم غرورمون علي الحساب پيش خانواده مريض لكه دار بشه، هر چند پيش خودمون شديدا لكه دار شد). طي هفته گذشته سه چهار روز خواب نداشتيم و دايم نگران اوضاع بيمارمون بوديم و براي خودمون كابوس درست مي كرديم، كه ظاهرا همه چيز به خوبي و خوشي گذشت و مشكلي پيش نيومد ( البته يه بارم مريضو براي تطمئن القلوب فرستاديم به يه بيمارستان ارتوپدي، كه اونجا گفته بودن مشكلي نداره) ... ولي به نظر خودم اصلا ارزش اين يه هفته استرس و نداشت و بايد از همون اتاق عمل اعزامش مي كردم.
روز دوشنبه هم يه پيرمرد هشتاد ساله كه به سختي راه مي رفت و چشماشم از نيم متري آدمو نمي ديد، اومده بود و از عدم توانايي جنسيش شكايت مي كرد، هر چي بهش گفتم بابا بي خيال .... ول كن معامله نبود... گفتم اين قرصا مي زنه مي كشه تو رو .... اصلا تو كتش نمي رفت... فقط مي گفت بنويس... هيچي ديگه منم براش نوشتم...
اما اگه مي بينيد اين روزا نيستم دليل داره... آره قربونش... علتش اون دست بريده و مشكلات مالي من نيست. علتش اينه كه دارم فكر مي كنم... به چي فكر مي كنم؟ ... خوب معلومه ديگه...به چيزای مهم دارم فکر می کنم.
و اما ج ث د ت :
1- هنوز از برق سه فاز خبري نيست.
2- ب ت م ق ش ب ي و س م ب ( اين چون خيلي سري بود بهتون نمي گم تا فعلا تو كف بمونيد ).
3- ديروز با عليا مخدره رفتيم كاشان
4- أقاي دكتر عليرضا گلشاهي ظهور كردن و متقابلا آقاي ناصر اسلامي تشريف بردن تو غيبت.
5- بخش اپتومتريمون رو به يه اپتومتر اجاره داديم. ( يعني داريم مي ديم )
6- مذاكرات هسته اي متوقف شده و ما احتمالا از NPT خارج بشيم.
اين هفت ساعت رو به دلخواه خودتون رنگاميزي كنيد
راننده آمبولانس از كار امروزش خيلي راضي بود، بابت انتقال يه جنازه از كرج به مشهد پول خوبي گيرش اومده بود. ساعت ۸ غروب بعد از تحويل دادن جنازه به سردخونه، به حرم امام رضا رفت و براي امروز و همه روزاي خوب ديگه از خدا تشكر كرد. يه بسته ماربروي كوتاه قرمز حداقل حالي بود كه مي تونست به خودش بده. ساعت ۹ شب به طرف تهران راه افتاد. بعد از نيشابور تو جاده كولاك شد، از سرعت ماشين كم كرد، فلاشرارو روشن كرد، يه نوار توي ضبط گذاشت و به اين كه ساعت شيش صبح پيش زن و بچه اش باشه فكر كرد. ساعت ۱۱ شده بود و يه وجب برف كناره هاي جاده نشسته بود، چشم بيشتر از ۲۰ متر رو نمي ديد، درجه بخاري رو بالاتر برد و براي خودش يه سيگار آتيش زد. يه دفعه اي ماشين پت پتي كرد و خاموش شد. چند بار استارت زد ولي ماشين روشن نشد. يادش افتاد كه تازه بنزين زده، پس يه ايراد ديگه اي بايد باشه. از اين كه با خودش يه كت نياورده شاكي شد. با همون پليور تو تنش از ماشين پياده شد. همه جا برف بود، دريغ از يه كورسوي نور. حتي ماشيني هم رد نمي شد. كاپوت رو بالا زد، سر باتري ها رو دستكاري كرد، دستي به شمع ها زد. همه چيز به نظر مرتب مي رسيد. كاپوت رو بست و سريع برگشت تو ماشين. توي ماشين هنوز گرم بود. درها رو قفل كرد، كبريت كشيد و قبل از روشن كردن سيگارش تا حد ممكن انگشتاشو با اون گرم كرد. به اين فكر مي كرد كه حتما تا چند دقيقه ديگه يه ماشين نگه مي داره و به كمكش مياد، ..... اما اين انتظار هفت ساعت طول كشيد. توي اين هفت ساعت به خيلي چيزاي ديگه فكر كرد اما هيچ چيز راجع به اونها به ما نگفت. فقط همين كه داشت منجمد مي شد و ماشينايي بودن كه از كنارش رد مي شدن و توقف نمي كردن و اينكه اين وضعيت تا كي ادامه پيدا مي كنه....مي گفت ساعت شيش صبح حتي نتونست يه كبريت روشن كنه.... ساعت هفت صبح يه ماشين از كنارش رد شد، به سختي براش نور بالا داد و اون توقف كرد. راننده اون ماشين پياده شد و كمكش كرد كه با هم برن توي ماشين اون. مي گفت فقط دو ساعت تو ماشين يارو نشسته تا تنش گرم بشه... خلاصه خوشبختانه بلايي سر آقاي محمدي نيومد... اما عجب داستاني بود....
بي ادبيه ولي نمكش تو همينه....
اگه يه روز مجبور شديد كه به خاطر يه سرماخوردگي پيش يه دكتر هندي بريد ممكنه كه از اون دكتر هندي يه همچين حرفايي رو هم بشنويد:
اولش آقاي دكتر بهتون مي گه ( حتما با لهجه هندي ): دهنتو باز كن برينم... بعدشم برمي گرده مي گه : نبضت به كيرم ........ و آخر سر هم براي تسريع در بهبوديتون توصيه مي كنن كه : كير گاو بخور....
همه اينارو يكي از مريضام كه پيش اين دكتر هندي همسايمون رفته بود تعريف مي كرد...البته اون آقاي بيمار كمي هم شوخي هم مي كرد....( ببخشيد ... خيلي بي ادبي شد....)
عکس های جديد....از سفر شما
عکس های جديد بنده رو لطفا ببينيد.... مربوط به سفر شمالمونه!...
آلبوم شماره ۶ رو ببينيد... لطفا!
اينم يه نمونش:( قدر منو که نميدونيد....)

بدشانسي...
براي شما شايد بدشانسي اينه كه آدم بره زير تريلي بعد جسدشو با بيل از ماشينش در بيارن، البته اين ديگه اند بد شانسيه، اما براي من بد شانسي وقتيه كه با كت و شلوار ساعت دو نيمه شب زير يه بارون سيل آساي سرد تو يه شهر غريب بعد از مراسم يه عروسي برم تو ماشينم و ماشينم روشن نشه.... براي من بد شانسيه اگه بعد از عمري لاف رانندگي زدن موقع يه سبقت نابجا تو تونل با يه بنز آخرين مدل كه تصادفا متعلق به پليس راهنمايي هم هست شاخ به شاخ بشم... و باز بد شانسي چي بالاتر از اين كه صبح دم در درمانگاه به فاصله 15 دقيقه دو تا برگ جريمه به ماشينت چسبونده باشن. آره قربونش فقط جريمه هاي يه سفر سه روزه 31 هزار تومن + ضبط گواهي نامه شد كه براي من يه ركورد منحصر به فرد، اما اين همه انرژي منفي حتما به يه سولاخي مربوط مي شه... و اما در غيبت صغرايي كه پيش اومد چند تا اتفاق ريز و درشت ديگه هم افتاد از جمله اين كه علي مشتاق از معدود بازمانده هاي دايناسورهاي ورودي دوروبر سالهاي 70 دانشگاه تبريز هم به اين فكر افتاد كه از منقرض شدن نسلش پيش گيري كنه و اين اتفاق ميمون در شهر لاهيجان به وقوع پيوست، جاي شما خيلي خالي بود، گروه INTERCHET از راسته دايناسورهاي تبريز رو در عكس ذيل مي تونيد ببينيد. ( از مهمترين ويژگي هاي بچه هاي اين گروه مي شه به توانايي خاص اونها در توليد فرزندان مونث اشاره كرد : اسم بچه هاشون هم اينه : ترمه 3 ساله، رژان 1 ساله ، رها 3 ساله و تكدانه دردانه ( در خط توليد ) ).
در عكس فوق شاهنشاه آريامهر در حال عكاسي هستند و از چپ به راست آقايان دكترها سيد علی زکی پور معروف به سيد وزير دفاع٬ رحمات متان کپوری معروف به منم بودم وزير خانواده٬ عليرضا گلشاهی معروف به علی سفيد وزير اطلاعات٬ محمد ييلاق بيگی معروف به غاطفه نخست وزير٬ حميد يزدانيان محافظ شخصی نخست وزير و سجاد خادمی معروف به بابا معين وزير کشاورزی٬ ساير اعضای کابينه در اين سفر حضور نداشتند)
خبرهاي داغي در مورد اعضاي اين گروه طي شيش ماه آينده به گوش خواهد رسيد. فعلا منتظر باشيد.
و اما ج ث د ت : دفترچه هاي بيمه پرسنل درمانگاه به دستشون رسيد، مونتاژ دستگاه راديوگرافي شروع شد ولي هنوز تموم نشده، علي سهرابي تو وبلاگش من رو به عنوان ابر مرد تاريخ معرفي كرد، حكم جلب بنده جهت پرداخت هفت ميليون ريال به اون كارمند شريف اخراج شدمون، به درمانگاه رسيد و بنده مجبور به پرداخت مبلغ فوق الذكر شدم. جهت اطلاعتون و براي اين كه يادم نره عرض كنم خدمتتون كه مي خوام براي انتخابات نظام پزشكي شهريار كانديد بشم و فعلا دكتر سهرابي از بنده حمايت كردن، كمك هاي خودتون رو براي فعاليت هاي ستاد اتنخاباتي بنده مي تونيد به شماره حساب 006600 نزد هر شعبه اي كه دلتون خواست به اسم حقير واريز كنيد، لطفا ضايع نكنيد ( يعني كمتر از شيش تا صفر نداشته باشه مبلغ واريزيتون ) .
اين روزا حال و احوال ندارم... همين.
نظر به اين كه
نظر به اين كه اونقدر نامه چرت و پرت به اين و اون نوشتيم كه توش عبارت " نظر به اين كه " مثلا ما آدماي بدبختي هستيم يا چه مي دونم اونايي كه به پست ما مي خورن آدماي بدبختي هستن، وجود داره و با همين عبارت درد خودمون رو به از ما بهتران انتقال داديم تا روم به ديوار به اون تخم مباركشون دايورت بفرمايند بيانات ما را، گفتيم از اين عبارت نجات بخش، نظر به اين كه خيلي جاها به دادمون رسيده در همين جا قدرداني كنيم... ( نظر به اين كه نفهميديد چي گفتم، پس بي خيالش شيد و از اول نخونيد، چون اگه صد بار ديگه هم بخونيد متوجه نمي شيد، نظر به اين كه خيلي ادبي نوشته شده )... آره قربونش...
اما نظر به اين كه وبلاگ آفريده شده تا توش چيز بنويسن و باز نظر به اين كه ما ( يعني بنده حقير و بزرگترين عكاس جهان ) اخيرا دچار كمبود سوژه شديم، ناچارا از شما دعوت مي كنم به " سلسله مباحث چگونه ..... خوبي باشيم " كه از همين امروز در همين وبلاگ افتتاح مي گردد توجه نماييد.
"اسرار السكاريره في اطبا’ و المرضا" يا "چگونه منشي خوبي باشيم" ( قسمت اول )
اگر خداوند متعال اونقدر به شما لطف داشته كه ديپلم بگيريد ولي الطافش بر سر شما مستدام نبوده كه از سد كنكور رد بشيد اصلا غصه نخوريد و كفر هم نگيد ( اصولا اين از عادات بد خداست كه معمولا كاراشو نيمه كاره مي ذاره )، شما مي تونيد به نزديكترين مطب مراجعه كنيد و يه درخواست براي شغل شريف منشي گري پر كنيد. استخدام شما به عنوان منشي مثل همه شغلاي ديگه، مستلزم يك سري از لوازم و مقدماته.
براي منشي شدن شما بايد حداقل سواد خوندن و نوشتن داشته باشيد، يك گوشتون براي شنيدن صداي ارباب رجوع بايد كار كنه، همينطور نياز به اين داريد كه يه چشمتون هم حتما ببينه به اضافه اين كه بايد زبونتون هم تو دهنتون بچرخه، به انگشتاتون هم احتياج داريد چون به كمك همين زبون بسته هاست كه مي تونيد بنويسيد يا تايپ كنيد، البته بايد به اين بخش آي كيو رو هم اضافه كنيم، تا بتونيد بين چشم، زبان، گوش و انگشتاتون يه رابطه منطقي ايجاد كنيد. مسلما خوشگل بودن شما، امتياز مهمي محسوب مي شه، اگر ظاهرا خوشگل به نظر نمي رسيد، اصلا نبايد نا اميد شيد، زيبايي چهره شما همه چيز نيست و خيلي چيزاي ديگه وجود داره كه به راحتي مي تونه اين نقيصه رو جبران كنه. داشتن شرايط فوق براي استخدام شما كفايت مي كنه، به شرطي كه فرد واجد شرايط ديگه اي پيش از شما استخدام نشده باشه، منتهي نگران نباشيد و موهاي سرتون رو دونه دونه نكنيد، مطمئن باشيد كه خيلي زود مي تونيد يه مطب پيدا كنيد كه شما اولين مراجعه كننده به اون جهت اين شغل شريف هستيد.
اين بود قسمت اول...
از آثار روغن حيواني
خانم ۸۰ ساله در حال پوز زني...


عكس ها كار بزرگترين عكاس جهان مي باشد.
لفظ قلم به اين مي گن؟
امروز هم مجددا عزم نيمه جزم شده امان ( مي فهميد كه چي مي گم؟! ) كار خودش را كرد و ما مجددا بر بالاي اين كوه عظيميه رفتيم و كرج را در زير پاهايمان مشاهده نموديم، نمودني و موفق شديم كمي به اين مخمان هوا بدهيم تا خنك شود و كمتر ما را بهنگاند ( بهنگاند : ماضي ساده سوم شخص مفرد از مصدر هنگانيدن به معني هنگ كردن مي باشد، ريشه آن لاتين بوده و از سال ۱۳۶۴ در فرهنگ فارسي وارد شده است. )...
امروز در بازگشت از كوه در جلو درمانگاه خواستيم متوقف بشويم كه خاطره هفته پيش در ذهنمان تداعي شد و از سر زدن به درمانگاه منصرف شديم.
اخيرا دچار كشف و شهود فراوان مي گرديم... و يك سري ابداعات كاردرست البته از منظر خودمان به اين مخيله امان صادر مي شود كه اصلا حرف ندارد... و از آنجايي كه اصلا حرف ندارد بدون فوت وقت در راه عملي نمودنشان قدم برمي داريم... باشد كه خداوندگار عالم ما را قرين رحمت نمايد، نمودني.
و اما آقاي دكتر سهرابي هم صاحب وبلاگ شدند.
و اما اما ج ث د ت :
۱- از برق هنوز خبري نيست.
۲- كار بيمه تامين اجتماعي ممكن است در صورت تداوم پيگيري ( تداوم پيگيري : يك جور پيگيري مداوم است ) درست شود.
۳- براي ارزيابي نيازمان به ژنراتور فردا برادر خانم دكتر گلشاهي، آقاي يوسف خان ، قرار است سري به درمانگاه بزنند.
۴- در يك اقدام انتحاري قولنامه آمبولانس را امضا و چك هاي بي محلش را كشيديم و از روز شنبه صاحب آمبولانس خودمان خواهيم شد.
۵- پرونده اداره كار را در ديوان عدالت اداري به جريان انداختيم.
۶- براي اتاق هاي بستري فشار سنج هاي جيوه اي ديواري نصب كرديم.
۷- موفق شديم يك شركت ديوانه تر از خودمان هم پيدا كنيم، شركت هديه كه همين ترازوهاي هديه را مي سازد، اين شركت هديه دو تا ترازوي خراب شده را با ترازوهاي نو به صورت رايگان تعويض نمود، كه در همين جا از اين حماقتشان حمايت خود را اعلام مي داريم.
۸- امور داخلي درمانگاه ( شامل حسابداري و كار پردازي و انبار داري و اموال داري و غيره ) را طي قراردادي چهار ماهه به آقاي اميني سپرديم.
۹- يك خانم ماما كه از آن شركت هديه هم ديوانه تر است پيدا شده و گير داده كه سهام مامايي ما را بخرد، آن هم از آن گير ها و خودش هم به يك قيمت بسيار منصفانه كه هنوز جوابي به او نداده ايم.
اين بود بلاگ من.
ديوان عدالت اداری
اولا اين جناب ابطحي چه حالي داره كه هر روز up مي كنه ( امروزم يه ساله شد. )... ثانيا من چه حالي دارم كه هفته اي يه بار up مي كنم... ( امروزم يه ساله نشدم. )...
و اما عرض كنم خدمتتون كه اجراييه دادگستري به دستمون رسيد جهت پرداخت مبلغ ۷ ميليون ريال ناقابل به كارگر بيچارمون كه شيش ماه ( پنج ماه و ۲۷ روز ) پيش ما كار كرده بود و ما اخراجش كرديم و حقشو خورديم كه دارن از حلقوممون مي كشن بيرون... با يه حساب سر انگشتي نظر به اين كه ما چهار ساله داريم كار مي كنيم و ۳۰ نفر هم پرسنل داريم كه تصادفا سابقه و مدرك همشون از اون كارگر بيچارمون بالاتر بوده، مي شه گفت جرينگي يكصد و شصت و هشت ميليون تومان ناقابل به خلق الله بدهكاريم... تازه اگه آقايون و خانوماي دكترا و بهيارامون با مدرك سيكل از دستمون شكايت كنن... شما جاي من بوديد چي كار مي كرديد؟ البته يه روايت هست كه مي گه اين نتيجه گرون فروشيه و خدا آخرش كمرمون رو زد ولي روايت هاي ديگه اي هم وجود داره كه فعلا بي خيالش مي شيم. خلاصه جونم براتون بگه كه اصلا حال و احوال ندارم... خيلي زور داره... امروزم از صبح ديوان عدالت اداري بودم... و البته شكايتم به علت نقص در پرونده نيمه كاره موند و فردا بايد براي ادامه كار مجددا عازم تهرون بشم...
و ج ث د ت : هنوز از برق خبري نيست كه نيست.
عکس های جديد
عکس های جديد بزرگترين عکاس جهان منتشر شد. لطفا آلبوم شماره پنج رو ببينيد و تا می تونيد تعريف کنيد و خواهشا با احساسات من بازی نکنيد، فقط تعريف کنيد کفايت می کنه....آره قربونش.
آه اي كوه...
امروز موفق شديم بعد از شيش هفت ماه يك مختصر فعاليت ورزشي هم انجام بدهيم تا مجموع فعاليت هايمان به عدد دو برسد : فعاليت اقتصادي و فعاليت ورزشي
و اين براي ما كه هنوز جوان نوپايي بيش نيستيم، بسيار قابل توجه و چيز است.
آره قربونش...
امروز صبح رفتيم به يه كوه كه اسمشو نمي دونم ولي همون كه تو شمال كرجه، آخر خيايان طالقاني شمالي... مدت صعود خالصمون ( صعود خالص : اين يه اصطلاح مشهور بين كوهنورداي حرفه ايه كه همين الان ابداع شد. ) 70 دقيقه بود، علي رغم بارون شب پيش وضعيت زمين مساعد بود ( يعني گل و لغزنده نبود ). جمعيت بازديد كننده از كوه در روز جمعه بر اساس تخمين كاملا دقيق بنده بالغ بر 3000 نفر مي شد، كه در حدود 10 درصد اونها با اتومبيل شخصي اومده بودن، كمتر از 2 درصد اونها با پاي پياده اومده بودن و حدود 88 درصد با تاكسي به محل اعزام شده بودن. اثري از اتوبوس هاي شركت واحد مشاهده نشد. همچنين به علت شيب زياد جاده منتهي به كوه هيچ جنبده دوچرخه سوار يا موتور سواري هم در محل مشاهده نشد. در حدود 5 در صد كوه نوردان در گروه هاي تك نفره، 15 درصد در گروه هاي 2 نفر و حدودا 80 درصد بقيه در گروه هاي سه يا بيشتر نفره به كوه مراجعه كرده بيدند كه بنده در معيت بزرگترين عكاس جهان در گروهي يك نفره قرار داشتم. هنگام صعود 35 در صد گرو ها تك جنسي بودند و بقيه معلوم است كه دو جنسي بودند ولي در بازگشت جمعيت گروه تك جنسي در كاهشي آشكار از 35 به كمتر از 4 در صد تنزل نمود. ( كه البته در غالب گروه ها تناسب جنسيتي مشاهده نمي شد چرا كه حدودا كمتر از 30 درصد جمعيت را خواهران گرام تشكيل داده بودند.)
مدت توقف در قله به علت برودت هوا علي رغم ارزيابي كارشناسان به 10 دقيقه هم نرسيد كه آن هم صرف نوشيدن دو عدد آب ميوه پاكتي گلديس پرتقالي و سيبي به اضافه گرفتن چندين عكس از معروف ترين عكس هاي جهان شد. در قله به جز پيرمرد پيري كه دو كارتن آب ميوه و يك جعبه آدامس با خود براي فروش آورده بود، هيچ فروشنده دوره گرد يا ثابتي مشاهده نشد. جمعيت حاضر در قله هنگام بازديد بنده بالغ بر 40 نفر مي شد كه به جز همون پيرمرده بقيه هم خيلي زود محل رو ترك مي كردن. در اين ميان صحبت هاي دو جوان با آن پيرمرد بسيار مشكوك مي زد، چرا كه يكي از جوان ها از پيرمرد مي پرسيد : حاجي از پايين اومدي؟...
در مسير بازگشت مه كل كوهستان را پوشانده بود و چشم چشم را نمي ديد. مسير بازگشت به طور خالص نيز طي 70 دقيقه با تكنيك زيگ-زال طي شد. در بازگشت مقاديري حليم جهت بازيابي انرژي از دست رفته تناول گرديد...
به محض ورود به محدوده سرآسياب سري به درمانگاه زديم. كه قدممان آن قدر خير بود كه بلافاصله دو فقره جنازه به درمانگاه آوردند. يكي جواني حدودا 20 ساله بود كه حلق آويز كرده شده بود و دومي هم پيرمردي بود كه صبح برادرش را دفن كرده بودند و الان خودش ام آي ( همون سكته قلبي ) كرده بود. جوان اول هنگام مراجعه علايم حياتي نداشت و نفر دوم دچار فلوتر بطني شده بود كه متاسفانه قلبشرو نتونستيم برگردونيم. شايد اگه يه دستگاه دي سي شوك بود مي شد براش كاري كرد. قيمت يه دستگاه اينطوري حدود 5 ميليون تومانه كه در حال حاضر از عهده خريدش بر نمي آييم، مخصوصا كه حتي يك ريال هم برگشت سرمايه نداره، اينم از اون نكات ظريفه كه دولت اصلا به مخش خطور نمي كنه، يعني حداقل كاري كه مي شه كرد اينه كه بگه يه وام بلند مدت بدون بهره براي خريد اين دستگاه ها بهتون مي دم. ( شايد بگيد پس چطور مي تونيد 10 برابر اين مبلغ رو صرف خريد دستگاه راديولوژي و سونوگرافي بكنيد، واقعيت اينه كه سرمايه اي كه تو اين بخش تزريق شده در واقع حقوق پزشكا و ماماهاست كه كه دو ماهه كه بهشون پرداخت نشده به اضافه معادل همون اقساطي كه بايد به بانك پرداخت مي شد كه اون هم پرداخت نشده، به اين اميد كه با راه افتادن بخش به تدريج بهشون باز پرداخت بشه، ولي در مورد دي سي شوك همچنين معامله اي نمي شه كرد، چون بازگشت سرمايه نداره، پس بايد تا روزي كه درمانگاه بدهي هاش تسويه بشه صبر كرد، البته ما اين قدر صبر نمي كنيم و خيلي زودتر شايد تا سه ماه ديگه اين كارو كرديم.).
اما ج ث د ت : دستگاه مونتاژ نشده راديولوژي رو روز گذشته آوردن. بيست قطعه بود هركدوم به چه سنگيني، كه بالابرمون به دادمون رسيد و ما تازه فهميديم كه چرا دانشگاه داشتن بالابر يا آسانسور رو الزامي كرده بود.
جزم كردن عزم
"از كج بيل تا هات ميل"
اين اسم كتاب آقاي حسين يعقوبيه، تاريخ بشريت از اون اول تا همين امروز... اگه با طنز و اين حرفا حال مي كنيد و با شنيدن كلمه "تاريخ" فقط ياد چكاتون مي افتيد يا حتي اگه نمي افتيد، در عين حال بدتون نمي ياد كه مروري بر تاريخ تمدن داشته باشيد يا حتي اگه بدتون مي ياد، يه نگاهي بهش بندازيد... ( يه كتاب ديگه هم تو اين مايه ها هست كه بيشتر از اين بهتون حال مي ده شايدم كمتر: " چنين كنند بزرگان" كار نجف دريابندري... اين يكي رو ديگه حتما بخونيد...).
امروز اصلا حالم خوش نيست كه سر به سرم نذاريد...
و اما جهت ث د ت :
فردا قراره دستگاه راديولوي رو بيارن نصب كنن، پرونده برقمون هم قراره فردا براي تصويب بره كرج.
